341.این روزها
این روزهای ما روزای جالبیه ... از صبح بیرونیم تا 3 و 4 ... بعد که باران میاد کل کل بین این دو تا رو داریم تا زمان خواب . باران بسی لجبازی میکنه و حرص میده ... آمیتیس هم همشششش دنبالشه ... خلاصه که حسابی اذیتمون کردن این فینگیلیا . آمیتیس حرف زدنش خیلی بهتر شده ولی باران حرف زدنش داره پسرفت میکنه چون میخواد ادای امیتیس رو دربیاره :)
هر کاری یکیشون میکنه اون یکی هم باید بکنه ... دیروز باران میخواست بره دستشویی عجله ای یه دمپاییشو در آورد و با یه دمپایی مونده بود ... من ندیدم این مسءله دو ... فقط دیدم امیتیس یه دمپایی پاشه و دنبالش میکردم که پاش کنم و اونم جیغ میزد که نمیخواد ! بعدا دلیلشو فهمیدم :)
دیروز با هم خوب بودن ... استثناءا بغل هم نشستن و دست همو گرفتن ... در این بین نه کسی اون یکی رو وشکون میگرفت و نه انگولکی در کار بود ! باران گفت امروز با هم دوستیم 
امروز دوست باران اومد تو حیاط بازی کنه . بعد برگشته به امیتیس میگه امیتیس این دوستم اومد باهاش فرانسوی حرف بزن
نه که بچه م فارسیش فوله
به آبنبات میگه آبه !
به هواپیما میگه میما! بعضا مامامیما !!!
به بیسکوییت میگه باباکیت !
به باران میگه آمان !
به پارکینگ میگه مانکینگ !
بهار رو تا میبینه میگه ببسی :) بهار رو شکل بستنی میبینه بچه م درکل 


341.این روزها
